ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی!

در زندگی بیشتر انسان‌ها مرحله‌ای وجود داره که آدمی از رنج های زیادی که به خاطر مجموعه‌ی اشتباهاتش کشیده خسته می‌شه و برای عوض کردن روش زندگیش و شرایطش تصمیمات جدی می‌گیره. 
این مرحله رو می‌گن عاقل شدن!
مرحوم پدرم می‌گفت : به هوش اومدن! 
هرچقدر که توی سن‌های پایین‌تر به این درجه نائل بشی بهتره! چون در اینصورت فرصت جبران بیشتری خواهی داشت. البته لزوما همه هم این وضعیت رو تجربه نمی‌کنند، بعضی‌ها تا آخر عمرشون در بی‌خبری می‌مونن. 
خوش‌شانس‌ترینِ آدم‌ها اونه که خیلی زود پی به ارزش‌های خودش و قانون‌های دنیا ببره و بتونه قبل از این که خیلی دیر بشه از توی اون باتلاق کاذب بیاد بیرون و زندگیشو نجات بده. 
وقتی که نوجوان بودیم، پدرم همیشه از عملکرد ما شکایت داشت. با زبان تند و گزنده‌ای می‌گفت : "هه! بچه‌های من از چهل سالگی به هوش میان!" بعد مادرم در حمایت از ما می‌گفت : "خب پیامبر هم توی چهل سالگی مبعوث شده!" ما می‌خندیدیم و پدرم غرغر کنان همچنان که صحنه‌ی گفتگو رو به نشانه اعتراض ترک می‌کرد، می‌گفت : "اصلا نمی‌فهمید چی میگم! وقتی می‌فهمید که دیگه خیلی دیر شده." 
ما می‌فهمیدیم پدر ولی دیر شد! خدا تو را بیامرزاد.
 
 
-گل‌ناز-
/ 7 نظر / 17 بازدید
دیبا

[قلب] همه ی ما نیمه هوشیاریم... اشتباهاتمون رو میدونیم و باز انجام میدیم... تشکر بابت فصل 1

رها

تو یه کتابی خوندم که آدما دورو بر 40 سالگی خردمند میشن [لبخند]

حنان

سلام حال شما؟ آدرس جدید وبلاگ ساقی لاله های عاشق : http://hannan2.blogfa.com/

شقایق

حقیقتش من فکر میکنم ازین مرحله عبور کردم ولی خیلی دیرتر ازونی که باید میکردم و این همیشه عذابم میده

sara

سلام وبلاگ شما را ديدم قالب ومطالب قشنگي داشت براي افزايش بازديد وبلاگت مي توني به آدرس زير ثبتش کني تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

هـ.ن

خدایشان بیامرزد. اما مرحوم پدربزرگ من به کلی دست از ما شسته بود و پیشگویی اش این بود که "شما هیچی نمیشید".

بهار

خدا پدرتون رو رحمت کنه ولی اون لحظه که آدم پی به اشتباهاتش می بره عجيب سخته :( چشيدم خواهر چشيدم [لبخند]