در سایه روشنِ عشق

آبی آسمان می‌خواهد از شکاف پنجره بریزد توی اتاق. 

دوباره صبح شد. 

وقتی می‌گویی "دوباره" یعنی که عادت کرده‌ای و برایت عجیب نیست. یعنی تکرار شده و بنابرین تکراری‌ست، و آدم توی هیچ چیز تکراری دنبال چیزهای خوب نمی‌گردد. 

تکراری، هیجان ندارد. همه‌ی ذوق مربوط می‌شود به اتفاق اول؛ اما من اولین صبحی که در این دنیا دیدم یادم نمانده!

گفته‌اند که اولین صبح، صبحِ هشت فروردین بوده، و گفته‌اند چشمانت را باز کردی و به تکان دادن دست‌های پدر واکنش نشان دادی. یعنی که می‌دیده‌ام از همان اول! یعنی که صبحِ آن روز را دیده‌ام! تنها خاطرم نمانده ‌است! و این بی‌انصافی‌ست. 

امروز صبح وقتی آسمان، رنگِ آبی ریخت توی چشم‌هام و نور ولو شد توی اتاق، انگار صبحِ اول بود. انگار من مهمانِ جدید دنیا بودم.  شاید هم می‌خواست جبران آن بی‌انصافی باشد! 

نفس می‌کشم، ریه‌هایم پُر از اکسیژن می‌شود، تن می‌سپارم به چشمه‌ی خنک صبح...، انگار که بار اول است که اتفاق می‌افتد. انگار تجربه‌ی اول است، 

انگار صبح ِ اولینِ هشتِ فروردین است... 

 

-گل‌ناز-

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


 Design By : Pichak