در سایه روشنِ عشق

چرا با خودت مثل تنِاردیه‌های داستان بی‌نوایان و کوزتِ بیچاره رفتار می‌کنی؟! 

دروغ می‌گویم؟ آن روزهایی را به یاد بیاور که حوصله نداری اما خودت را مجبور می‌کنی؛ مجبور به ظرف شستن، مجبور به غذا پختن، مجبور به جارو و گردگیری...! 

اگر بخواهی با خودت مثل "دوست خوبت" رفتار کنی چه کار می‌کنی؟... 

من بلند می‌شوم، فنجان زیبایی که عشق بر آن رد انداخته، برمی‌دارم و یک نسکافه‌ی خوش طعم و بو برای خودم درست می‌کنم، بیسکویت محبوبم را کنارش می‌گذارم و به خودم تعارف می‌کنم: بفرمایید! نوش جان!

به خودم می‌گویم بیا یک فنجان نسکافه‌ با هم بخوریم و گپی بزنیم! خیلی وقت است که حال همدیگر را نپرسیده‌ایم! چطوراست یکی دو ورق از کتابی که دوست داری را هم بخوانیم؟ هان؟! 

-کارها چه می‌شود؟ 

به کارهایت هم خواهی پرداخت، فعلا  Don't think about !

 

با تصور کردنِ روزگارِ آن‌ها که وقت این کارها را ندارند یا عَرِ بچه نمی‌گذارد تمرکز داشته باشند، می‌فهمی که خیلی خوشبختی! پس قدرش را بدان! :) 

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


 Design By : Pichak