در سایه روشنِ عشق

امروز کف حیاط، یه کفشدوزک دیدم. با تعجب به خودم گفتم مگه پاییز هم از اینا هست؟!

فکر کردم کف حیاط نباید جای مناسبی برای این موجود زیبا باشه، شاید یکی اشتباهی پاشو بذاره روش و لهش کنه. خواستم برش دارم و بذارمش روی شاخه که یهو این سوال ها به ذهنم اومد:

واقعا لازمه این کار؟ واقعا درسته؟

از کجا معلوم که این کفشدوزک خودش بهتر ندونه که کجا داره می‌ره؟

اصلا تو کی هستی که بخوای برای اون تصمیم بگیری؟!

چرا فکر می‌کنی که بهتر از اون می‌دونی؟ به حکم هیکل گنده‌ت فقط؟!

این که دلیل نشد!

 

فکر کردم دیدم اصلا من چه می‌فهمم از دنیای کفشدوزک ها.

معلومه که اون خودش بهتر می‌دونه که باید کجا بره.

وقتی خدا می‌آفریدش بهش نگفت هر وقت گم شدی برو از گل‌ناز بپرس!!!

اصلا چه معلوم که گم شده باشه؟ عقل ِ کلّی؟!

تو فقط پای گنده‌ت رو نذار رو سرش، دیگه بقیه شو بسپار به خود اون!

خودش بهتر می‌دونه کجا بره!

...

و گذاشتم که بره...

به این می‌گن دموکراسی!

 

 

 

-گل‌ناز-


نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


 Design By : Pichak