در سایه روشنِ عشق

توی خیابان‌های شهر راه می‌روی و مردم را می‌بینی که از زندگی سرشارند و جوان‌تر‌ها که خنده‌کنان با دوست‌هایشان از کنارت می‌گذرند، و تو یادت می‌آید که در این شهر هیچ کس نیست که تو دوست داشته باشی با او قرار بگذاری و هیجان‌زده حاضر شوی و بروی سر قرار و یک قهوه‌ی تلخ با او بخوری و گپ بزنید و ساعت 11 شب هم برگردید!

دل آدم می‌گیرد وقتی کسی که می‌توانی با او قرار بگذاری و از قرارت لذت ببری، کیلومترها از تو دور است.

در راه برگشت، همچنان که از پشت شیشه اتوبوس دارم به حاشیه‌ی خیابان نگاه می‌کنم، با خود فکر می‌کنم که چقدر همه‌ی کافی‌شاپ‌ها، همه‌ی رستوران‌ها، پارک‌ها، پیاده‌روها... همه بیهوده‌اند، وقتی که او نیست.

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


 Design By : Pichak