در سایه روشنِ عشق

 نزدیک چهل سال دارد. دختر خوبی است و چیزی کم ندارد اما ازدواج نکرده است. معلم دبستان است و بعید است با دیدن بچه‌ها و با دیدن مادرهایشان که از خودش چندین سال کوچک‌تر هستند، به یاد بچه‌ای که می‌توانست داشته ‌باشد یا زندگی‌ای که می‌توانست دو نفره باشد، نیفتد. می‌گفت راضی‌ام به ‌‌‌‌‌آنچه خدا برایم خواسته اما یک سوال از او دارم، چرا؟

چند وقت پیش در یک باشگاه ورزشی به خانمی بر‌می‌خورد که متاهل بوده و مدام در حال جواب دادن به تلفن شوهرش با این مکالمات: «بله عزیزم، خوبم!» ، «ممنونم، امروز خوب بود!» ، «فلان ساعت بیا دنبالم» ، «بیا منو برسون خونه‌ی مامانم!» ، «بیا منو بعد از باشگاه ببر، خرید دارم‌!»...  و بعد از کلاس، شوهر نازنین، با یک ماشین شاسی بلند می‌آمده دم درِ باشگاه و حضرت خانم را سوار می‌کرده و با کلی سلام و صلوات می‌برده است! 

این اتفاق‌ها در روحیه‌ی این دختر خانم معلم قصه‌ی ما خیلی تاثیر بدی گذاشته بود و ایشان افسردگی گرفته بود که می‌دید حتی کسی نیست که در هفته یک بار تلفن کند و حالش را بپرسد، آن وقت دیگران ‌‌حتی یک ساعتی هم که در باشگاه هستند، دل شوهرشان برایشان  تنگ می‌شود! حالا دنبال‌ات آمدن و مقصدهایت را پوشش دادن هم که بماند! 

بعدها متوجه می‌شود که این زن، در پی یک حاملگی ناموفق، بچه‌اش را از دست داده بوده و به خاطر ناراحتی‌های روحی و جسمی ناشی از این از دست دادن، دکتر به او توصیه می‌کند که به یکی از ورزش‌های آرام کننده جسم و روان بپردازد. این می‌آمده باشگاه که هرچه زودتر بهتر شود چون شوهرش تحت فشارش گذاشته بوده که :  «خیلی زود خوب می‌شوی و دوباره  بچه‌دار می‌شوی و این بار اگر بچه‌ات را از دست دادی، لطفا خودت هم از زندگی من برو !» 

می‌گفت مبهوت مانده بودم، چون تصور می‌کردم که این احترام و توجه مال خودش است در حالی که فقط جزیی از اموال آن مرد به حساب می‌آمد و توجهی که به او می‌شد از این دست بود، مثل یک شیء، مثل همان ماشین شاسی بلند!  فقط نوع ماشین فرق می‌کرد، او ماشین جوجه‌کشی بود! 

مسائل همیشه از بیرون جور دیگری به نظر می‌رسند. 

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


 Design By : Pichak