در سایه روشنِ عشق

شاید هم دلت خیلی بسوزد ، و قلبت بلرزد ، و احساساتت پروانه‌ای بشود و خونت به جوش بیاید و در خیالت خودت را خیلی جایشان بگذاری و فکر کنی درکشان کرد‌ه‌ای و یک دو قطره اشک هم بعدش بریزی اما هر وقت با یک کفش سوراخ توی یک روز بارانی راه رفتی و آب بدون اجازه صاف رفت توی کفش‌ات و کفش دیگری هم نداشتی و تا خرید کفش بعدی هم کلی راه داشتی و ماجرا که از سر بگذرانی آن وقت درکشان کرده‌ای آن هم فقط در قسمت کفش! این داستان روزه و فلسفه درک گرسنگان هم شبح محوی بیش نیست.

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

 نزدیک چهل سال دارد. دختر خوبی است و چیزی کم ندارد اما ازدواج نکرده است. معلم دبستان است و بعید است با دیدن بچه‌ها و با دیدن مادرهایشان که از خودش چندین سال کوچک‌تر هستند، به یاد بچه‌ای که می‌توانست داشته ‌باشد یا زندگی‌ای که می‌توانست دو نفره باشد، نیفتد. می‌گفت راضی‌ام به ‌‌‌‌‌آنچه خدا برایم خواسته اما یک سوال از او دارم، چرا؟

چند وقت پیش در یک باشگاه ورزشی به خانمی بر‌می‌خورد که متاهل بوده و مدام در حال جواب دادن به تلفن شوهرش با این مکالمات: «بله عزیزم، خوبم!» ، «ممنونم، امروز خوب بود!» ، «فلان ساعت بیا دنبالم» ، «بیا منو برسون خونه‌ی مامانم!» ، «بیا منو بعد از باشگاه ببر، خرید دارم‌!»...  و بعد از کلاس، شوهر نازنین، با یک ماشین شاسی بلند می‌آمده دم درِ باشگاه و حضرت خانم را سوار می‌کرده و با کلی سلام و صلوات می‌برده است! 

این اتفاق‌ها در روحیه‌ی این دختر خانم معلم قصه‌ی ما خیلی تاثیر بدی گذاشته بود و ایشان افسردگی گرفته بود که می‌دید حتی کسی نیست که در هفته یک بار تلفن کند و حالش را بپرسد، آن وقت دیگران ‌‌حتی یک ساعتی هم که در باشگاه هستند، دل شوهرشان برایشان  تنگ می‌شود! حالا دنبال‌ات آمدن و مقصدهایت را پوشش دادن هم که بماند! 

بعدها متوجه می‌شود که این زن، در پی یک حاملگی ناموفق، بچه‌اش را از دست داده بوده و به خاطر ناراحتی‌های روحی و جسمی ناشی از این از دست دادن، دکتر به او توصیه می‌کند که به یکی از ورزش‌های آرام کننده جسم و روان بپردازد. این می‌آمده باشگاه که هرچه زودتر بهتر شود چون شوهرش تحت فشارش گذاشته بوده که :  «خیلی زود خوب می‌شوی و دوباره  بچه‌دار می‌شوی و این بار اگر بچه‌ات را از دست دادی، لطفا خودت هم از زندگی من برو !» 

می‌گفت مبهوت مانده بودم، چون تصور می‌کردم که این احترام و توجه مال خودش است در حالی که فقط جزیی از اموال آن مرد به حساب می‌آمد و توجهی که به او می‌شد از این دست بود، مثل یک شیء، مثل همان ماشین شاسی بلند!  فقط نوع ماشین فرق می‌کرد، او ماشین جوجه‌کشی بود! 

مسائل همیشه از بیرون جور دیگری به نظر می‌رسند. 

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

کلیپس برای من یک وسیله‌ی کاربردی است و از آن به عنوان افزایش دهنده‌ی ارتفاع! استفاده نمی‌کنم. کلیپس‌هایم را نیز معمولا خودم می‌سازم چون آنها که در بازار موجودند زیادی ‌بزرگ هستند و علاوه بر این جنس خوبی هم ندارند.

دلیل استفاده من از کلیپس این است که سرم از حالت گردی درمی‌آید و شال رویش لیز نمی‌خورد. در واقع مانند یک ترمز برای شالم عمل می‌کند. من آن را در راستای کف سرم نصب می‌کنم! و به این ترتیب حالت غیر معمول و بلندی ندارد، اما با این حال اغلب اوقات وقتی از ماشین پیاده می‌شوم (یا در موقعیت‌های مشابه)، گیر می‌کند و ضربه باعث می‌شود که از حالت فیکس بودن دربیاید و نیاز به بازسازی داشته باشد! این اتفاق بسی مرا عصبانی می‌کند!

من در عجب از اینم که بعضی دخترها که روی سرشان گنبدهای سر به فلک کشیده ساخته‌اند، چطور به هیچ جا گیر نمی‌کنند و روسری‌شان نمی‌افتد و نیاز به سرویس هم پیدا نمی‌کنند! واقعا باید به ایشان مدال افتخار داد! و برای آنها که موهایشان وزوزی نیست یک لوح تقدیر هم اضافه کرد! این استعداد خاصی می‌خواهد که در همه‌ی لحظات زندگی‌ات، اعم از عجله، صبح زود، آخر شب، پیاده و سوار شدن، مسافرت، وقت امتحان، خستگی و غیره، شینیون مصنوعی زیر روسری‌ات را هم حفظ کنی!! 

:|

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

در تاوان آن جرعه که چشانده ، عشق ،  

تلخیِ زخم خوردن از دست عزیز را می‌چکاند در گلویت 

آن جرعه‌ی یک لحظه مست شدن است و 

این تلخیِ ماندگارِ تا آخر عمر 

رسم عشق است،  

رسمِ ناخوشایندِ ناجوانمرد 

 

-گل‌نازجوکار-

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

ای کاش که در کشور ما هم مثل بعضی از کشورها، مرکزی وجود داشت که می‌شد با آنها تماس بگیری و بگویی همسایه ما دارد بچه اش را زیر مشت و لگد می‌کشد! لطفا کمک!

در همسایگی من یک دختر بچه‌ی حدود دو-سه ساله است که فکر می‌کنم بدون مادر دارد با خانواده پدری‌اش زندگی می‌کند. صدای گریه‌ی هراسان بچه و فریاد و ناسزاهای بزرگترهایش به همراه صدای گرومپ گرومپ در و دیوار، صداهایی‌ست که مدام به گوش می‌رسند. اوائل بی‌اعتنا بودم و بطور کلی هم معتقدم که زندگی دیگران ربطی به من ندارد. از این مدل ناجی‌های فرشته‌گون کودکان و حیوانات هم نیستم که جو زده بخواهم خودم را وسط بیندازم و باعث نجات شوم، اما این صداها دیگر دارد روی اعصابم خط می‌اندازد. امشب وقتی ساعت سه، همان صداهای همیشگی بلند شد، واقعا دلم خواست می‌توانستم به جایی زنگ بزنم و کمک بخواهم.

حتی حیوانات هم با بچه هایشان مهربان هستند. واقعا جای تاسف دارد.

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

توی خیابان‌های شهر راه می‌روی و مردم را می‌بینی که از زندگی سرشارند و جوان‌تر‌ها که خنده‌کنان با دوست‌هایشان از کنارت می‌گذرند، و تو یادت می‌آید که در این شهر هیچ کس نیست که تو دوست داشته باشی با او قرار بگذاری و هیجان‌زده حاضر شوی و بروی سر قرار و یک قهوه‌ی تلخ با او بخوری و گپ بزنید و ساعت 11 شب هم برگردید!

دل آدم می‌گیرد وقتی کسی که می‌توانی با او قرار بگذاری و از قرارت لذت ببری، کیلومترها از تو دور است.

در راه برگشت، همچنان که از پشت شیشه اتوبوس دارم به حاشیه‌ی خیابان نگاه می‌کنم، با خود فکر می‌کنم که چقدر همه‌ی کافی‌شاپ‌ها، همه‌ی رستوران‌ها، پارک‌ها، پیاده‌روها... همه بیهوده‌اند، وقتی که او نیست.

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

آخر کدام دختر اینطوری است که تنها دوتا رژ لب داشته باشد؟!

یکی‌ را ده سال پیش مادرش سوغات آورده بوده و یکی دیگرش را چند سال پیش دخترخاله اش! هر دوتا هم صورتی؟!

یکی نیست به این دختر بگوید: دختر خانم! اصلا شما هیچ حسی در مورد رنگی که به صورتتان می‌آید و حاصل شکار و انتخاب خودتان از میان صدها رژ موجود در فروشگاه لوازم آرایشی ست، دارید آیا؟؟

اصلا این ها به کنار، این رژلب هایی که سنی ازشان گذشته را وقتی روی لب مبارک می‌کشید، اصلا حس نمی‌فرمایید که می‌چسبد و روان نیست دیگر؟!

رژلب پررنگ بزنید خانم! قرمز جگری! آتیشی! گل گلی! 

یک خانم است و رنگ لبش! والا انسان زنده باید رنگ لبش با انسان مرده متفاوت باشد!

همه‌ی پول آدم که نباید در کتاب فروشی حرام شود! ای بابا!

خدا به آن پسری که شما را دوست دارد صبر جمیل بدهد! که البته بی‌تقصیر بودن ایشان نیز، خودش محل اشکال می باشد!

در این منش تجدید نظری بفرمایید!  صد آفرین!

دیگر سفارش نکنم ها! 

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


 Design By : Pichak