در سایه روشنِ عشق

: چرا زودپز ترکید؟ 

- چون سوپاپش گرفته بود. 

: چرا سوپاپ‌ها مسدود می‌شوند؟ 

- چون یک پَرِ سبزی، یک ریزه‌ی پیاز می‌رود داخل‌شان و گیر می‌کند. 

: چطور می‌شود که یک پَرِ سبزی می‌رود توی سوپاپ‌؟ 

- زمانی که زودپز بیشتر از حجم مجازش پُر شده باشد. 

 

چرا در مورد زودپز خوب زود می‌فهمی ولی در مورد خودت نه؟! 

اگر از کسی ناراحت هستی به او بگو. اگر عصبانی‌ات کرده‌اند، خشمت را ابراز کن. به خاطر هیچ کس از حق و حقوق‌ات نگذر. تو هم درست به اندازه‌ی او که به خاطرش گذشت کرده‌ای حق داری. ایوب هم دست خودش نبود وگرنه هر صبری انتهایی دارد. بخواهی یا نه یک جایی کم می‌آوری. یک جایی به یک بهانه‌ی کوچک، مثل انبار باروت منفجر می‌شوی، آن‌وقت همه‌ی فیلسوفان فامیل متفکرانه می‌نشینند و تو را نقد می‌کنند :

-واقعا؟ سر یک لنگه جوراب؟... خاک بر سرش! 

می‌دانی چرا خاک بر سرت؟ چون اگر موقع جوش آوردن سوت زده بودی، نمی‌ترکیدی! 

نگذارید که دلخوری‌هایتان زیاد شود و راه سوپاپ اطمینان را ببندد. انفجار شما باعث چنان خسارتی خواهد بود که تمام آن «رعایت‌کرده‌ام» هایتان را به باد فنا می‌دهد. پس، 

                                                          یــاد بگیــــر کـه ســـــوت بـزنـی ! 

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

چین‌های دامن کلوش ِکوه سبز شده بود. 

آخرین باری که دیده بودمش سپید بود، مثل دامن نوعروس. 

امروز اما، نوید زایش می‌داد. 

باشد که هرچه به دنیا می‌آورد گل باشد و گل... 

 

 -گل‌ناز-

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

یکی بود، یکی نبود.... ما بودیم و اینا و اونا! 

هر وقت ما با اینا بودیم، راجع به اونا حرف می‌زدیم! 

هر وقت ما با اونا بودیم، راجع به اینا حرف می‌زدیم! 

آخرش نه مایی موند، نه اینا و نه اونا! 

 

نتیجه اخلاقی :

نکنید از این کارا خب! چقدر دستورات دینی بگن آخه! زبونشون مو درآورد! حتما باید زور بالا سرتون باشه؟! 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

به گاز گرفتگی سگ هار می‌ماند 

این زخم خوردن از عشق

هار می‌شوی و بعد از آن، 

هر بی‌گناهی هم دم دستت بیاید،

می‌گزی و

او را هم هار می کنی. 

 

 

-گل‌نازجوکار-

نوشته شده در شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

چند سال پیش مادرم خانه‌ی پدری‌اش را به یک شرکت اجاره داده بود. شرکتی که عبارت بود از یکی دوتا مهندس که من دقیقا نمی‌دانم کارشان چه بود. موعد که سر آمد، به هزار مکافات بلندشان کردیم. چشم‌تان روز بد نبیند، بلایی به سر این خانه آمده بود که قابل بیان نیست. حتی چشم هم باور نمی‌کرد آنچه را که می‌دید.

تکه‌های کنده شده از دیوار و آشغال‌های باقی‌مانده بر کف، پریزهایی که با دهان باز، سیم استفراغ کرده بودند، علف‌های هرزی که از لابلای کاشی‌های حیاط بیرون زده بودند، "فلاورباکسی" که تبدیل به "باربکیو" شده! و کشوهای کابینــتی که تبدیل به منقل شده بودند...! مادرم می‌گفت : «این‌ها گراز بوده‌اند یا آدم؟!‌»... 

مهندس کارش آباد کردن است نه ویران کردن، پس به چنین گرازهایی هیچ‌وقت نگویید مهندس لطفا!

به بعضی ها باید روز گراز را تبریک گفت!!! 

 

 

-گل‌ناز-

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


 Design By : Pichak