در سایه روشنِ عشق

یه روز سه تا پسربچه رفتن پیش ملانصرالدین و ده‌تا گردو بهش دادن و ازش خواستن گردوها رو عادلانه بین شون تقسیم کنه. ملانصرالدین گفت: با عدل زمینی تقسیم کنم یا با عدل آسمونی؟ گفتند: آسمانی باید از زمینی بهتر باشد. ملانصرالدین به اولی هشت‌تا گردو داد، به دومی دوتا، و یک پس گردنی هم به سومی زد! و گفت: خدا هم همینطوری نعمت هاشو بین بنده هاش تقسیم کرده!!!

منم دفعه اولی که این داستان رو شنیدم، خیلی خندیدم. ظاهرا به نظر میاد که قصه‌ی دنیا همینطوری باشه و واسه همینم آدم خنده‌ش می‌گیره، اما واقعیت چیز دیگری ست.

حقیقت اینه که خدا بیش از نیاز آدم ها، نعمت آفریده. کم نمیاد.

حالا پس چرا خیلی‌ها فقیرند یا زندگی بخور نمیر دارند؟

تقصیر باور محدود خودشونه. فقر نتیجه‌ی یک باور محدوده.

اونا اغلب آدم‌هایی هستند که بجای تکیه کردن به نیروی نامحدود خداوند، به نیروی خودشون، به شغل‌شون، به رئیس‌شون و چیز‌های محدود دیگه تکیه می‌کنند.

مثلا اینترنت در هر ساعت از شبانه روز هست، اما وقتی تو متصل نباشی، چطور می‌تونی از اون استفاده کنی؟ هیچوقت نمی‌گی: والا نمی‌دونم چرا قُلی می‌تونه ایمیل‌هاشو چک کنه ولی من نمی‌‌تونم؟! می‌ری وصل می‌شی به اینترنت و چک می‌کنی. نعمت‌ها هم همینطورن. همیشه کنار دستت هستن. زبل‌خان فقط کافیه دستشو دراز کنه...!

پس اگه تو دوتا گردو داری، به خاطر این نیست که یکی هشت تا گیرش اومده، به خاطر اینه که تو دی-سی هستی!

به نیروی نامحدود خداوند تکیه کن، نه به نیروی خودت، نه به شغلت... نه به آدم ها.... تا شگفت زده شوی.

 

 

 

---------------------------

پ ن: از اونجا که یکی نمی‌دونه نیروی نامحدود چیه، یکی دیگه اصلا نمی‌دونه خداوند چیه، یکی کلا نمی‌دونه چی به چیه! پس نیازی به بحث با کسی نداریم! :)

 

 

 

-گل‌ناز-

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

امیدهایم

شده مثل کبریت های دخترک کبریت فروش

یکی یکی می‌افروزم و  نمی‌پاید

بعید نیست که همین روزها، یخ زده پیدایم کنند.

 

 -گل‎نازجوکار-

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

امروز کف حیاط، یه کفشدوزک دیدم. با تعجب به خودم گفتم مگه پاییز هم از اینا هست؟!

فکر کردم کف حیاط نباید جای مناسبی برای این موجود زیبا باشه، شاید یکی اشتباهی پاشو بذاره روش و لهش کنه. خواستم برش دارم و بذارمش روی شاخه که یهو این سوال ها به ذهنم اومد:

واقعا لازمه این کار؟ واقعا درسته؟

از کجا معلوم که این کفشدوزک خودش بهتر ندونه که کجا داره می‌ره؟

اصلا تو کی هستی که بخوای برای اون تصمیم بگیری؟!

چرا فکر می‌کنی که بهتر از اون می‌دونی؟ به حکم هیکل گنده‌ت فقط؟!

این که دلیل نشد!

 

فکر کردم دیدم اصلا من چه می‌فهمم از دنیای کفشدوزک ها.

معلومه که اون خودش بهتر می‌دونه که باید کجا بره.

وقتی خدا می‌آفریدش بهش نگفت هر وقت گم شدی برو از گل‌ناز بپرس!!!

اصلا چه معلوم که گم شده باشه؟ عقل ِ کلّی؟!

تو فقط پای گنده‌ت رو نذار رو سرش، دیگه بقیه شو بسپار به خود اون!

خودش بهتر می‌دونه کجا بره!

...

و گذاشتم که بره...

به این می‌گن دموکراسی!

 

 

 

-گل‌ناز-


نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


 Design By : Pichak