در سایه روشنِ عشق

روز اول زلف به باد دادی و دل بردی

روز دوم خال زنخدان رو کردی

روز سوم چشمانت را دیدم و مست شدم

روز چهارمی نبود

من مرید شراب نگاهت شدم و دیگر شمارش از یادم رفت

روز چندم است که شراب به من می‌فروشی از عمق نگاهت؟ 

شرابت تمام نمی‌شود

و لذت با تو بودن تمام نمی‌شود

و دلبری‌هایت با زلف به باد دادن، تمام نمی‌شود

و عشق من به تو تمام نمی‌شود...

 

و این "تمام نمی‌شود‌ها"  تمام نمی‌شود. 

 

 

-گل‌ناز-

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

پرنده یعنی پریدن

گناه توست که عاشق پرنده شدی

 

 - گل‌ناز جوکار-

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

می‌گوید گم شو! 

و می‌رود.

اما دخترک مدت‌هاست که گم شده،

شاید دیگر وقت پیدا شدن باشد.  

 

 

شهریور94 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

: یه دوست دختر پیدا کردم! 

- مبارک باشه! 

: سلامت باشی. اما زبونشو نمی‌فهمم. 

- فارسی یادش بده. یا زبونشو یاد بگیر. 

:نمی‌تونم. زبونش سخته.

- بعدم زبون می‌‌‌خوای چیکار! هرچی زبونشو بیشتر بفهمی بیشتر دعواتون می‌شه! 

: آره راس میگی! حق با توئه 😂

- خب حالا چه شکلی هس این دختر خانم؟ 

: خیلی سیاهه. 

-یعنی از خودت سیاه‌تر؟ 😆

: خیلی! من سبزه‌ام. اون کاملا سیاهه. صددرصد. 

- پس یه سیاه جذبت کرده؟

: آره. البته به لک سفید تو پیشونیش داره. 

- آخیییی چه خوشگل 😍

: لطف داری ، بفهمه خوشحال می‌شه

- حالا پیشیه یا هاپو؟

 :یعنی چی بی ادب 😠 خجالت بکش! عه! 

- عزیزم آدم هم که باشه برات خوشحالم که حداقل روزات حوصله‌ت سر نمی‌ره.

  ولی کاش حداقل یه سفیدشو انتخاب کرده بودی 😄

: نه خیر سیاه بهتره! بعضی وقتا می‌تونم ببینمش .نمیخوای بدونی اسمش چیه؟ 

- شارلوت! 

: نع! پیــتیکو! 

- وای اسبه پس! 😍

: نه دختره 😂

- منم دلم یه دوست پسر سبز می‌خواد.  البته آبی هم قبوله! ولی سبزش چیز دیگه‌س 😍

: بله؟! اسمشم توتو باشه لابد، آره؟؟! چشمم روشن! 😡 چه جلافت ها! 

-  😂

نوشته شده در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

گفتم : وای باورت می‌شه؟ یه پرنده توی درخت‌ها دیدم سر تا پا سرمه‌ای تیره بود ! 

گفت : پرنده‌ی این رنگی نداریم، حتما به خاطر عید کت شلوار سرمه‌ای شو پوشیده بوده !  

 

نوشته شده در جمعه ٦ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

جایت خالی‌ست

مثل جای خالی گلوله‌ای در سینه

 

-گل‌نازجوکار-

نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

آدم هبوط کرد

از بهشت،

این آغاز زندگی‌ش بود،

من اما

سقوط کردم 

از ارتفاع چشم‌هات و

مُردم...

 

-گل‌نازجوکار-

نوشته شده در پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

امروز در وبلاگی با نام این نیز بگذرد مطلبی خوندم که روم تاثیر زیادی گذاشت.
 
ایشون نوشته بود که از اورژانس بیمارستان‌ها یه چیز رو یاد گرفته و اونهم این که وقتی کسی توی یه شرایط بحرانی میاد سراغت، مهم نیست که شما در شرایط خوبی هستی یا نه، مهم اینه که اون همین الان به تو نیاز داره. اگر بهش نرسی معلوم نیست اصلا فردایی در کار باشه. و بعد اینو تعمیم داده بود به زندگی و خانواده و رفاقت.

یه جمله‌ش خیلی توی ذهنم موند:

«شاید کسی که اومده سراغت حداقل توی اون لحظه کسی دیگه رو نداره.»

اورژانس مثال خیلی خوبیه. اگه توی شرایط خوبی نیستی، اگه کاری از دستت برنمیاد، حداقل فقط یه کم مهربون‌تر باش که بعدش پشیمون نشی.

من نتونستم یه کم مهربون‌تر باشم و بعدش خیلی رنج بردم. :(

 
 
-گل‌ناز-
 
نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

آدم‌ها پوسته‌هایی هستند به دور مشکلات‌شان. 
بعضی پوسته‌های ضخیم‌تری دارند و درون‌شان کمتر پیداست، بعضی پوسته‌های نازک‌تری دارند و شاید تحت فشار، زودتر بترکند. 
پوست ضخیم‌ها هم گاهی می‌ترکند و باعث تعجب دیگران می‌شوند، چون همیشه تصور بر این است که این دسته از آدم‌ها هیچ مشکلی ندارند و مثل سُرب، صُلب و توپُراند. 

هیچ‌وقت نه هیچ‌کس را سرزنش کن و نه قضاوت.
از کنار آدم‌ها با احتیاط رد شو.
از دور، از بیرون همه چیز آنطور که هست به نظر نمی‌رسد. 

 

-گل‌ناز-

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

این خانه از آمدنت ناامید شد

این چشم ماند به در، 

ماند به در تا سپید شد

این جان برآمد و تو -جان- درنیامدی

صبرم برفت از کف و طاقت شهید شد

 

 

 -گل‌نازجوکار-

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

مثل آن بازیکنی که وسط بازی دنده‌هایش شکسته، 
و باید بکِشندش از زمین بیرون، 
اما نکِشند؛ 
و در عوض هی به او بگویند یادت هست توی بازی‌های قبل چطور گل زدی؟! 
هی بگویند بابا این بازی‌ست! جدی نیست! چرا جدی گرفته‌ای اینقدر! 

من شکسته‌ام، ولی همه از من بازی می‌خواهند! 
بازی خوب می‌خواهند! 
معجزه می‌خواهند! 

اسکاول‌شین می‌گوید زندگی بازی‌ست. 
توی بازی وقتی یک بوفالو با کله برود توی شکمت، 
وقتی بزند دک و دنده‌ات را خرد کند،
وقتی دیگر نمی‌شود بدوی، 
وقتی ته خط هستی، 
بهترین اتفاق اینست که مربی تو را از این بازی بیرون بکِشد. 
مربی اما عجب صبری دارد!
 
 
-گل‌ناز-
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

حرف‌هایت که زیادی داغ بشود، می‌سوزانَد. 
درد‌هایت که زیادی سنگین باشد، کسی طاقت نمی‌آورَد. 
طعم زندگی‌ات که زیادی تلخ باشد، نچشیده آدم‌ها را فراری می‌دهی.
و مثل سیندرلا برمی‌گردی دوباره به روزگار ذغالی (زغالی) خودت! 
و دوباره تنها می‌شوی.

شاید بهترین سنگ صبور دنیا، دفتری باشد و قلمی؛
که دردهایت را به یک‌باره روی دلش بریزی و آرام بگیری؛
دفتری که مهربانانه نمِ پلک‌هایت را بگیرد، بدون منت، و... بی سر و صدا و هیاهو. 
و کسی نفهمد. 

انتظار زیادی‌ست که آدم ها درددل را تاب بیاورند.
آخرِ آخرش آدمند، و نازک نارنجی بودن جزو ذات آدم‌هاست. 
از آدم‌هایی که با کمی فشار روی گلویشان یا با ضربه‌ای اندک بر گیجگاه‌شان، کارشان تمام است، نمی‌توان انتظار داشت که بمانند و تاب بیاورند. 
ما تنهاییم. باید قبول کرد.  
 
- گل‌ناز- ‌
 
 
نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

وقتی متن قبل، «وحشی صفتِ کیست؟» شماره یک، را انتشار دادم، دوستی بخاطر بد و بیراه‌هایی که در انتهای متنم به انسان‌ها گفته بودم، من را مورد انتقاد قرار داد و از من خواست نگاهی دیگر به آن بیندازم. متن را روی پیش‌نویس گذاشتم برای اصلاح.

فردای همان روز خبری دیدم که خرسی را در نزدیکی روستایی با سنگ زده بودند و به طرز فجیعی کشته بودند. خرس بیچاره روزهای قبل در ارتفاعات تیر به پایش خورده بود و از روی ناچاری شاید، پناه آورده بود به حاشیه‌ی روستا. عده‌ای با محیط زیست تماس گرفته بودند ولی قبل از رسیدن ماشین محیط زیست و تجهیزات و داروی بیهوشی، خرس بیچاره کشته می‌شود. جایی دیگر روباهی را دار زده بودند که درس عبرتی بشود برای سایر روباه‌ها! تا دیگر سمت باغ و مرغ و تخم مرغ نیایند. در جای دیگری یک زنبوردار ششصدتا پرنده‌ی زیبای آبی-سبزِ زنبورخوار را مسموم کرده بود و کشته بود تا غلط کنند و دیگر زنبور اضافی نخورند!

هر از چند روز یک بار می‌شنیدم یک پلنگ ایرانیِ دیگر کشته می‌شود، یک خرس دیگر، یک گونه‌ی نایاب دیگر...

البته دیگر به جنگ و انسان کُشی و کودک کُشی و اسید پاشی و حق خوری نرسید. 

فهمیدم نیازی به اصلاح متن نیست! هرچه درباره‌ی بی‌شعوری انسان گفته‌ام حق داشته‌ام و کم هم گفته‌ام اتفاقاً ! 

حق با جناب سعدی‌ست که می‌فرماید :  نه هر آدمیزاده از دَد به است / که دَد ز آدمیزاده‌ی بد به است

البته معلوم نیست ایشان اگر امروز زنده بود، درباره‌ی آدمیان سنگدل ِ زمان ما که همواره سوراخ دوربین‌هاشان باز است برای فیلم و عکس گرفتن از جنایاتشان و به آن افتخار هم می‌کنند، چه می‌سرود ! 

 

 - گل‌ناز-

نوشته شده در شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

آبی آسمان می‌خواهد از شکاف پنجره بریزد توی اتاق. 

دوباره صبح شد. 

وقتی می‌گویی "دوباره" یعنی که عادت کرده‌ای و برایت عجیب نیست. یعنی تکرار شده و بنابرین تکراری‌ست، و آدم توی هیچ چیز تکراری دنبال چیزهای خوب نمی‌گردد. 

تکراری، هیجان ندارد. همه‌ی ذوق مربوط می‌شود به اتفاق اول؛ اما من اولین صبحی که در این دنیا دیدم یادم نمانده!

گفته‌اند که اولین صبح، صبحِ هشت فروردین بوده، و گفته‌اند چشمانت را باز کردی و به تکان دادن دست‌های پدر واکنش نشان دادی. یعنی که می‌دیده‌ام از همان اول! یعنی که صبحِ آن روز را دیده‌ام! تنها خاطرم نمانده ‌است! و این بی‌انصافی‌ست. 

امروز صبح وقتی آسمان، رنگِ آبی ریخت توی چشم‌هام و نور ولو شد توی اتاق، انگار صبحِ اول بود. انگار من مهمانِ جدید دنیا بودم.  شاید هم می‌خواست جبران آن بی‌انصافی باشد! 

نفس می‌کشم، ریه‌هایم پُر از اکسیژن می‌شود، تن می‌سپارم به چشمه‌ی خنک صبح...، انگار که بار اول است که اتفاق می‌افتد. انگار تجربه‌ی اول است، 

انگار صبح ِ اولینِ هشتِ فروردین است... 

 

-گل‌ناز-

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()

چند روز پیش در منطقه‌ای حفاظت شده، یک پلنگ به چوپانی حمله می‌کند. چوپان به شدت زخمی می‌شود اما توسط اهالی نجات می‌یابد. به گفته‌ی خودِ چوپان که مجوز (پروانه‌ی چَرا) هم داشته، ایشان به دنبال هیزم برای روشن کردن آتش به زیر صخره‌ای می‌رود که از قضا اتاق استراحت پلنگ قصه‌ی ما بوده و اعصاب هم نداشته! 
چوپان گفته بود: پلنگ دستم را گاز گرفت و با پنجه‌هایش به سر و کتفم کوبید و سپس مرا رها کرد و گریخت. 
در مورد چگونگی صدور پروانه‌ی چَرا و مجوز ورود به منطقه‌ی حفاظت شده، من بی‌اطلاعم اما در شگفتم از رفتار حیوانات و بخصوص این نمونه که ما به آن «وحشی» هم می‌گوییم؛ به گازگرفتنِ دست و توسری! اکتفا کرده با اینکه می‌توانست به ثانیه‌ای او را تکه تکه کند. چطور است که موقع شکار خوب می‌داند که باید گلوی آهو را بگیرد؟
 
چند ماه پیش هم خبری خواندم از یک خواهر و برادر که برای تفریح، به اشتباه وارد منطقه زندگی خرس‌ها شده بودند و خرس مادری که دو توله همراهش بوده به آنها حمله کرده بود اما فقط با دست به سر و روی آنها زده و فرار کرده بود. خرسِ مادر با وجود احساس خطر برای بچه‌هایش، مزاحم‌ها را نکشته بود، فقط خواسته بود فراری‌شان بدهد. 
آنها بی‌دلیل آدم‌ نمی‌کُشند، اما آدم‌ها بی‌دلیل آنها را می‌کُشند. حتی وقتی می‌دانند از آنها چندتایی بیشتر نمانده. 
 
گرفتن جان یک موجود زنده چه افتخاری دارد وقتی توی دست‌های تو تفنگ است؟ و روبرویت یک حیوان که هرچقدر هم که سریع بدود، از گلوله‌ی تو سریع‌تر نمی‌تواند بدود. 
کافیست ماشه را با انگشت‌های بی‌خاصیت و حقیرت بچکانی. کافیست نشانه‌ات را درست گرفته باشی، تکنولوژی بقیه‌اش را برایت انجام خواهد داد. 
 
آدم‌ها هم‌نوع خودشان را هم می‌کُشند، گاه بی‌دلیل؛ گاه بچه‌هایی از جنس بچه‌های خودشان را، حیوان که سهل است. 
ما می‌گوییم حیوانات وحشی، می‌گوییم درنده، می‌گوییم حیوان صفت ولی گویا امروز بهتر است بگوییم انسانِ وحشی، انسانِ درنده.
«حیوان صفتی» لطفی ست برای تعریف هویتِ بعضی انسان‌ها. 
 
 
 -گل‌ناز-
 
نوشته شده در شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط گل‌ناز نظرات ()


Design By : Pichak